چهارشنبه 21 مرداد ماه سال 1388
امروز یه آهنگی مبخوام بذارم که شاید تا حد زیادی بتونه حال وروزمو بیان کنه:
عکسهاتو من یکی یکی برمیدارم میبوسم
پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم
برای برگشتن تو به آسمون رو میکنم
نیستی دارم دق میکنم ،نیستی دارم میپوسم
عکسهاتو من دونه دونه برمیدارم میبوسم
از خدا میخوام دوباره تو رو ببینم روبروم
قسم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم
یه عالمه گل میارم همه رو پرپر میکنم
هر شب دارم همینجوری با تنهاییم سر میکنم
تموم اشکام هدیهء نبودنت کنار من
نمیدونی چی میگذره به قلب بی قرار من
وای که چقدر سخته برام ثانیه ها بدون تو


